چه مرضی ِ وقتی خونه م 7 صبح بیدارم و اصلا خوابم نمیاد ، وقتی مجبورم برم بیرون ساعت 10 صبح خوابم میاد ؟
+ 3 ، 4 تا پست بلند نوشتم و ثبت موقت کردم ، بین ثبت کردن و نکردنشون شک داشتم ، حالا نتیجۀ اون همه نوشتن شد این پستِ یه خطی !!!

ماشینای جلویی حرکت کردنُ 206 ِ از جاش جم نمیخوره ، رانندۀ اتوبوسمون هی بهش نیگا میکنه به این امید که حرکت کنه انگار نه انگار !
ماشین های لاین کناری میان جلوش و راهش رو پر میکنن و رد میشن !
راننده اتوبوس بوقش رو با شدت به صدا در میاره و تازه با این وجود هم 206 راه نمی افته ! پیش خودم میگم نکنه راننده ش طوریش شده ؟
همزمان با فکرم 206 حرکت میکنه و می بینم خانومی کناره رانندۀ 206 نشسته و آرنج ِ دستش رو گذاشته روی صندلی ِ راننده و دستش رو گذاشته زیر ِ سر خودش و با هیجان داره باهاش صحبت میکنه !

یه استاد خوب میتونه کاری کنه که دانشجوی تنبلش تو چند ساعت خود کشی بکنه که وظیفۀ کاریش ( شهرداری منظورمه :دی ) رو توی چند ساعت انجام بده که مجبور نشه تو روزی که با ایشون کلاس داره کارش رو انجام بده و از کلاس ایشون جا بمونه !
بعله اینجوریاس !
الان ایمیل زدم ، کارم رو فرستادم ، احساس سبکی میکنم ، فردا هم با خیال راحت میرم دانشگاه !

امروز همراه با هانیه رفتیم یکی از مدارس غیر انتفاعـ ـی ِ منطـ ـقه 1 پرسشگری ! ( دیروز مدیرمون گفت یکی از هم رشته ای هاتم با خودتون بیار و ... منم با هانیه هماهنگ کردم )
پرسشنامه در مورد مسائل آموزشی بود ! هم با بچه ها هم با والدینشون صحبت میکردیم !
خیـــــــــــــــلی خوشم اومد ! تجربۀ جالبی میشه ! خوشحالم که این طرح رو رد نکردم ! گرچه زیاد پولی نمی مونه ولی برام جالبه !
مدرسهه هر سه مقطع رو با هم داره و در کنارش کلاسای فرهنگی هنری ورزشی هم داره !
بچه های مدرسه هم همه سطح بالا ، از خونواده های سطح بالا و مایه دار ، ، خیلی ها در آمد رو میگفتن بیشتر از 5 تومن در ماه ( امروز فقط یه نفر بهم گفت در آمدش زیر 1.5 ه ، اونم یه ترسی یهو توش دیدم ، مهندس برق هم بود ! ) والدین بچه ها همه تحصیل کرده ، هم پدر هم مادر ، خانومای زیادی تحصیلاتشون بیشتر از کارشناسی بود ، پزشک بودن ، استاد بودن ! ... بچه ها هم انصافا نسبت به همسناشون خیلی مودب و دوست داشتنی بودن ! اصلا بودن در فضای مدرسه برام دلنشین بود !
راستش دیشب یه نگرانی ای داشتم ، گفتم دخترای دورۀ راهنمایی و دبیرستان خیلی پررو شدن دیگه ( با عرض معذرت :دی ) گفتم نکنه امروز به مشکل بخورم باهاشون ، ولی انصافا اینا بچه های خوبی بودن ! ظاهر ِ معقولی هم داشتن و اصلا ازین ادا و اصولایی که خیلی از دخترای توی این سن دارن ، نداشتن !
امکاناتِ مدرسه که در حد دکترا :دی واقعا این بچه ها برن دانشگاه امکاناتِ اونجا رو ببینن سرخورده میشن !
نهار عالــــــــــــــی ، البته به ما خیلی اصرار کردن که بخوریم و من نمیدونم چرا بیخود و بی جهت گفتم نه متشکر و ... بعدش گشنمه مون شد :دی
من عاشق بچه هاشون شدم ! این بچه راهنمایی هاشون خیلی بامزه بودن ، با سواد، با اعتماد به نفس ، مسلط ! اونا خیلی بهتر از من حرف میزدن ! واژه هایی که برای بیان مطلبشون به کار می بردن ، نحوۀ ادای مطلب و ... همه در حد دانشجوهای دانشگاه ! ... باور کنید اغراق نمیکنم !
من با چند تا دبیرستانی هم صحبت کردم ، ولی سطح بچه های راهنمایی خیلی بالاتر بود !!!!
نحوۀ تحویل گرفتن و پذیرا بودنشون طوری بود واقعا شک میکردی این بچۀ دورۀ راهنمایی ِ ینی ! آداب معاشرت عالــــــــــــــی !
با یه دختری که راهنمایی بود داشتم صحبت میکردم ، دیدم یه دختر ِ خوردنی ِ کوچولو بغلمون ایستاده هی صحبت میکنه نظر میده ! بهش گفتم چقد بامزه ای تو ، چند سالته ؟
دختری که بهم جواب میداد گفت خواهرمه ! بعد وقتی ازش سوال میپرسیدم خواهرش هم جواب میداد ! کلاس سوم دبستان بود :دی دوستِ همین دختره که اونم سوم دبستانی بود اومده بود پیشش راجبه من و کاری که انجام میدم داشتن با هم صحبت میکردن ، دختره گفت مث پروژه های ماست دیگه ، فرم پر میکنیم ! ( فک کن بچۀ سوم دبستان پروژه داره :دی )
به دختره گفتم چرا موسیقی و نمایش رو ترجیح میدی به چیزای دیگه ؟ خواهرش گفتم چرا نداره که علاقه داره دیگه !!
وای من مرده بودم از خنده ، چون خودمم این سوالو خیلی مسخره میدونم که توی پرسشنامه اس !
به دختره گفتم با این مدرسه تون چطور آشنا شدی ؟ گفت از طریق دوستان ، خواهر کوچولوئه گفت از طریق اینترنت :دی
به دختره گفتم چند وقت یه بار میرید بیرون غذا میخورید ؟ گفت هفته ای ! خواهرش گفت اکثر اوقات میریم پدر خوب ! :دی
خلاصه عالی بود امروز !
در بدو ورودم یه اتفاق فوق العاده هم افتاد ! یکی از همکلاسی هام رو دیدم اونجا ! :دی همونی که گفتم خیلی دختره ساده ای ِ در عین اینکه طبقۀ اجتماعی ش بالاس ! اومده بود اونجا فرم پر کنه برای اینکه معلم بشه !
به من گفت توام پر کن ! یا بهشون بگو برای کارای پژوهشی شون بهت بگن و ... !
حالا دقیقا همین امروز بهم از شهرداری زنگ زدن که بخشی از کارو فوری میخوان ، البته مدیر مطالـ ـعاتمون خودش زنگ بود و با قربونت بشم ، فدات بشم و عزیزم گفت ، دیگه خجالت نکشیدم :دی تازه طفلی کلی ام تشکر کرد :دی
حالا باید بشینم بخشی از کارو الان انجام بدم الان ایمیل کنم :دی

ستاره می گوید : " من به دموکراسی عاطفی اعتقاد دارم ." مدت هاست دنبال یک ترکیب برای وصف حالت و باور های سیما می گردم . دیشب به ترکیب حسادت توتالیر فکر میکردم . اگر ستاره یک دموکراتیک تمام عیار در مبارزات عاطفی است ، سیما یک توتالیتر تمام عیار است . بعضی وقت ها فکر میکنم این توتالیتر بد خو ، چرب و چیلی و عامی در بروز احساساتش صداقتِ بیشتری از ستاره دارد ، آخر چطور می توان برای تولد زنی که یک شب در میان شوهرت به او تعلق دارد ، انگشتر طلا خرید ؟
این چند خط ، بخشی از کتاب خالـ ـه بازی بود ! صحبت های مردی دو زنه ! مردی که توی یه خونه آرامش داره و کارهای فکری شو انجام میده و عشق رو تجربه میکنه و در کنار زنی تحصیل کرده و اهل فکر زندگی میکنه ! و توی یه خونۀ دیگه با زنش بحث و جدل میکنه و دعوا و اصاب خوردی عایدش میشه ، و باید هزینه های زندگی و 2 تا بچه رو متحمل بشه ! در صورتی که توی خونۀ اولی هیچ پولی نمیبره و حتی گاهی از خانوم ِ اون خونه دریافت های مالی به خواستِ خانوم داره !
با خودم فکر کردم چطور یه زن میتونه به دموکراسی عاطفی اعتقاد داشته باشه ؟ حداقل در موردِ شوهرش !! چطور میتونه شوهرش رو با یه نفر دیگه قسمت کنه ؟
با خودم گفتم من خیلی غیرتی ام و نمیتونم این قضیه رو درک کنم یا اون خانوم خیلی مهربونه ؟ اصلا چطور میتونه این مدلی زندگی بکنه ؟ اصلا چنین خانومی وجود داره ؟
پیشتر رفتم و دیدم خانومه نازا بوده ، و بر خلاف تصورم زن ِ اول ! شوهرش عاشقش بوده و توی دانشگاه انتخابش کرده ! دختره از همون اول از طریق دکترش بهش گفته نازاست و اگر میخواد با این زندگی کنه باید قیدِ بچه ش رو بزنه ! پسره قبول کرده و گفته بچه میخوام چیکار ؟؟
بعد از چند سال که فشار خونواده شروع میشه و تحت تاثیر افراد و جریاناتی آقا میزنه زیر قولش !
خانومه همونطور خوب می مونه ، خیلی خوب ! می رنجه ولی خوب می مونه ! به بچه های هووش مثل ِ بچه های خودش نگاه میکنه ، به هووش مثل خواهرش !
همه ازش تعریف میکردن ، شوهرش که عاشقش بوده ، مادر شوهر ، خواهر شوهر ، دوست و آشنا و ...
یه روز هوو خودکشی میکنه و دختره دچار عذاب وجدان میشه ! فصل ِ آخر کتاب صحبت های وجدانش هست که در قالبِ صحبت های دوستش آورده شده !
تو کی هستی ؟ یه نازای حسود و بخیل ، یه روشنفکر بی غیرت ، یه جادوگر ، یه قاتل ؟ شک نداشته باش که رفتار تو سیمای بخت برگشته رو روانۀ قبرستان کرد . او هووی تو بود و توقع داشت توی الاغ ، مثل یک هوو باهاش برخورد کنی و تو چه کردی ؟ گیجش کردی . اون بیچاره با تعریف ها و توقعات خودش وارد زندگی تو شده بود . می خواست هوو داشته باشه نه دوست ، نه خواهر . تو این رو نمی فهمیدی . تو اون زن بدبخت عامی رو بازی دادی ، نه تنها اون رو که شوهر ابله ات رو هم بازی دادی . وادارش کردی زن بگیره تا بتونی بزرگ منشی ، صبوری و آزاد منشی خودت رو به رخ اون و خلق خدا بکشی . تو موفق شدی ، اما به بهای جان یک آدمیزاد .
سیما مرد . تو اون رو ذره ذره با متانت یک زن تحصیل کرده نجیب کشتی . دست مریزاد ! تو یک قاتل حرفه ای هستی !

امروز صبح بعد از کلی گیج گیجی خوردن رفتم تالار شـ ـمس ! به خودم گفتم اردی مرضت چیه ، خب صبح زودتر از خواب بیدار شو با بچه ها برو همایش ها رو ! بعدم به خودم گفتم چطور تو پرسشگری میکنی با این جهت یابی هات ؟ :دی
خلاصه رفتیم رئیس دیوان محـ ـاسبات داشت صحبت میکرد ، در مورد مسائل اقتصادی ! یه کم به دور و ورم نگاه کردم ببینم اصلا درست اومدم ؟ مسائل اقتصادی به ما چه ؟ مسیج دادم به مدیر مطالـ ـعاتمون ، پیداشون کردم رفتم پیششون دیدم نه درست اومدم !
بعدش دوستِ دوران کارشناسی م رو پیدا کردم و رفتم پیش اون ! سر پژوهشـ ـگرمون گفت کلا تو با بچه های اون منطقه باش همیشه !!! گفت صبح اتوبوس داشت راه میفتاد ، مدیر گفت اردی چی شد ؟ من گفتم نگران نباش اون میخوابه بعد هر وقت عشقش کشید خودش میاد :دی
بعد از پذیرایی به بچه های خودمون پیوستم ، احمد توکـ ـلی و رئیس سازمان باز.رسی اومدن صحبت کردن !
صحبت ها هم انتقادی !
یه مثال زدن گفتن طرف میره پیش یه قاضی ِ خدا شناس ِعادل ، بهش میگه با عدالت قضاوت کن ، این 5 تومن رو هم بگیر ! طرف تا چند جلسه با عدالت قضاوت میکنه و هی میگه شما حرف بزن ، شما بگو ، حق با شماس ، بعد از چند جلسه می بینه برعکس شده ، قاضی ِ دیگه عادل نیست ، طرفِ اون یکی رو گرفته ، بهش میگه چی شد از عدالت خارج شدید ؟ چرا دیگه عادلانه قضاوت نمیکنید ؟ قاضی ِ میگه شما ما رو به 5 تن قسم داده بودید ، ایشون ما رو به 14 معصوم قسم دادن !!!
گالی بافم قبل از اینکه من برسم صحبت کرده بود !
در کل خوب بود ، فقط خسیس بازی در آوردن ناهار ندادن !!!!
اینم حاصل جزوه برداریِ من :دی

برگشتنی توی اتوبوس مدیر مطالـ ـعاتمون به راننده گفت برای بچه ها آهنگِ غیر مجاز بذارید ، خستگی شون در بره :دی راننده هم گل پری جون گذاشت :دی وای مردیم از خنده ! به بچه ها گفتم بعد از سخنرانی ِ حاج آقایون می چسبه ! بچه ها گفتن به محلۀ هر کسی رسیدیم پژوهشـ ـگره پا میشه یه قر میده رسالتمون رو باید به جا بیاریم :دی
بعدش رفتم پیش آجی توی موسسه شون ، قرار بود با هم بریم الزهرا ، که در مورد رشتۀ جدیدش بپرسه و بعدشم بیرم سر کلاس یکی از استادای من بشینیم !
یکی از دوستای آجی رو دیدم و حدس زدم اونی باشه که آجی دربارۀ درگیر ازدواج بودنش نوشته !!! گفتم دختره نمیدونه منی که تا به حال ندیدمش در جریان ِ زندگیش هستم :دی
رفتیم الزهرا و در بدو ورود طاهره رو دیدم داشت از دانشگاه خارج میشد ! موندم اینا رو بهم معرفی کنم یا نه ؟ با هم دوستن :دی ولی خب گفتم شاید نخوان برای هم واقعی بشن ! معرفی نکردم و به عنوان ِ دوستانِ من با هم دست دادن ، البته اگه اشتباه نکنم :دی
بعد رفتیم بوفۀ ما ناهار خوردیم ! و من از کیفیتِ بد خجالت کشیدم پیش آجی !!


بعدش از شرکت بهم زنگ زدن گفتن یه کاری هست 2 ، 3 روز ، به شرکت ربطی نداره ولی یه نفر پرسشگر میخواد ، وقت داری بری ؟ من هی آبرو ریزی کردم گفتم قیمت ؟ قیمت چقده ؟ گفتن نمیدونیم ! گفتم خب شماره م رو بهش بدید قیمت رو بپرسم از خودش ، خوب بود میرم ! گفتن زشته بابا !!! گفتم خب قیمت پایین نمی تونم برم که !! .. گفتن باشه شماره تو میدیم با خودش حرف بزن !
بعدش دوباره خودم زنگ زدم بهشون گفتم فکرام رو کردم ، میرم ! .. پیش خودم فکر کردم نکنه با این کارام دیگه اینا کمتر بهم پیشنهاد کار بدن ! :دی
بعد رفتیم سر کلاس استادم ، بی حال بود امروز ! کلاس ِ صبحشم نرفته بود ، در مورد حافظ صحبت کرد ، همیشه در مورد رمان صحبت میکردا !
دیدم هی به من زنگ میزنن ، دیگه مجبور شدم برم بیرون جواب بدم گوشیمو ، حالا در کلاس هم باز نمیشد ، خیلی خجالت کشیدم وقتِ کلاس رو گرفتم ! استاد اومد کمک که یهو در باز شد !!!!
مدیر طرح ِ زنگ زده بود بهم توضیح بده !
وسطای کلاس طاهره اسمس داد که همراهت بازیگوش بود ؟ فکِ من چسبید به دستۀ صندلی ! ![]()
باز دیدم دارن زنگ میزنن ! مسیج دادم به مدیرمون که سر کلاسم یه بارم رفتم بیرون ، بعدا خودم زنگ میزنم ! مسیج داد حرفش رو گفت ! جواب دادم و همینطور مسیج دادن طول کشید ! نیم ساعت در حال مسیج دادن بودم !
گفتم الان استاد میگه واجبه اومده سر کلاس که مسیج بازی میکنه ؟؟
ولی دیگه چاره ای نبود ، باید جواب میدادم !
بعد از کلاس دیدم جلوی دانشکده هنر طبق معمول بساطه و دارن زیور آلات می فروشن ! ما کلی چیز قیمت کردیم و نخریدیم ! تا اینکه من یه انگشتر آبی دست کردم و دیدم ناجور با لاکم سته ! خریدم ! یادِ یه ایمیلی افتادم که گفته بود خرج و مخارج خانوما از اونجا شروع میشه که یه لاک میخرن بعد یه مانتو ، شال ، کفش و ... میخرن ست بشه باهاش :دی امروز توی همایش پیش مدیر مطالـ ـعاتمون نشسته بودم ، میگفت چه لاکی هم زده گیس بریده ! :دی

به طرز عجیبی بیکاری اذیتم نمیکنه و فکر میکنم توی این دو سالی که کار میکنم سابقه نداشته دو ماه بیکار باشم و دیوونه نشم و نخوام برم دنبالش !!!
این بیکاری و خونه نشینی برام خوشاینده ! شاید دلیلش سرگرم بودنه !
تازه پروژه قبلی شهرداری مونده و من هیچ تمایلی به انجامش ندارم ! دارن حقوقش رو هم میدن ، البته اگه کارتو تحویل بدی !
امروز از شهرداری بهم زنگ زدن ، اوایل که زنگ میزدن نمیدونستم شمارۀ اوناس ! تا اینکه 11 ، 12 تا شماره ازشون سیو کردم و دیگه میفهمم ! میخواستم جواب ندم ، چون فکر کردم میخوان راجبه تحویل کارم تذکر بدن ! نمیدونستم چه جوابی باید بهشون بدم ! یه لحظه لحن جدی ِ سر پژوهشـ ـگرمون اومد توی ذهنم و گفتم نکنه باز اون باشه بگه کار رو تحویل دادین یا نه ؟ گفتم خدا کنه مدیر مطالـ ـعاتمون باشه که باهاش راحتترم ! مونده بودم اصلا چه دلیلی برای تاخیر بیارم ، بگم دلم نمیخواد الان کار انجام بدم ؟ اینطور که نمیشه ! ... ولی خدا رو شکر هیچ کدوم نبودن ، یکی دیگه بود که من نمیدونم سمتش چیه ولی خودشو نخودِ هر آشی میکنه و از این مساله لذت می بره ! گفت فردا همایشه و برم ! گفتم کجا ؟ گفت ! ولی آدرسش رو نگفت ، فقط گفت بیا منطقه با هم میریم ! ... این ساکن ِ منطقه نبودنِ منم مصیبتی ه !!!!
از یکی از دوستای کارشناسیم که توی یه منطقه دیگه اس آدرس رو گرفتم که خودم تنهایی برم !
سری ِ قبلی که این آقا بهم زنگ زد گفت بیا فلان برنامه اس فقط با مدیر محـ ـله ، رفتم و دبیر شـ ـورایاریِ بی شعور هم بود ! با همه درگیر شده بود ، به یکی میگفت همه رو با خونواده فرستادین مشهد ، ما چمون بود که ما رو نفرستادید ؟ برای خونواده م بلیط میگیرین ، با همون امکاناتی که برای اونا در نظر گرفته بودین ، این هفته میریم ! به یکی میگفت دعوت نامه بهم دادین اسم منو غضنفر نوشتین ؟؟ اسم من چه شباهتی به غضنفر داره اونوقت ؟ ( غضنفر رو به عنوان مثال میگفت ! ) آقایی که اشتباه کرده بود هی خودشو لوس کرد و گفت ببخشید دیگه ، معذرت میخوام ، اشتباه رخ میده خب ! گفت چطوریه همۀ اشتباهاتتون برای ماس ؟؟
منم اون وسط لبخند میزدم! یهو قاط زد گفت به به خانوم اردی بهشتی ، شما هم اینجا تشریف دارین ، هر چی می کشیم از شما می کشیم ، میاین اینجا چغلی ِ ما رو می کنین ! میگید با ما همکاری نمیکنن و ... ما با شما همکاری نکردیم ؟ یا از همه بیشتر همکاری کردیم ؟؟؟
من خودم رو آماده کردم اساسی جوابشو بدم که یهو رئیس ایشون با سر بهم اشاره کرد که بی خیال ! مهم نیست و ... ! از اون ور اون آقایی که اسم ِ اینو غضنفر وارد کرده بود با سر بهم اشاره کرد که ولش کن بابا عددی نیست و ... ! کلا آقایونی که اطراف بودن سعی داشتن با حرکات سرشون به من حالی کنن آروم باش :دی حتی مدیر محلـ ـه ! :دی
حالا فردا لابد ایشون هم تشریف دارن !!!!!
اصلا قیافه شو میبینم یا صداشو می شنوم حالم بد میشه ، همش انرژی منفی !
فقط خدا رو شکر محـ ـله م عوض شد ! الان این کاری که مونده برای محلۀ قبلی ِ ، باورتون میشه من حتی دلم نمیخواد پام رو بذارم توی محل با مردم 4 کلوم صحبت کنم ؟ توی سـ ـراشون که نمیشه رفت ، چون ایشون حضور داره ، توی پارکشون هم پر ِ معتاده ، به خاطر همین زن نمیره توی پارک ، همه شون مردن ، بعد یه زن میره توی پارک همه بهش چپ چپ نیگا میکنن ! 2 ، 3 دفه گفتم اردی خجالت بکش بیا برو توی پارک با مردم صحبت کن ، پژوهشــ ـگری مثلا ! نشد که نشد !! یه آدم حسابی پیدا کردم باهاش صحبت کنم اونم گفت ساکن محل نیست ! یه بار رفتم برای خودم نمونه گیری کردم و در خونه های مردم رو زدم ، باز کسی جوابم رو نداد ، یه بار توی خیابون جلوشون رو گرفتم ، مثلا با شخصیت ها رو شناسایی میکردم !! میگفتن ببخشید کار داریم باید بریم !! تنها راهش مصاحبه توی سـ ـراست و مردم همکاری میکنن که اونم این آقای بی شعور اونجا تشریف داره !!!
فکر کنم آخرش مجبور بشم وجدان مجدان رو بذارم زیر پا 30 عدد پرسشنامه رو خودم پر کنم ! یا برم پخش کنم توی دانشگاه بچه ها پر کنن !!!!
البته مدیر محـ ـله شون آدم خوبیه ، اون وقتیم که ایشون اینطوری بهم گفت ، مدیر ِ بهم گفت ناراحت نشید خانوم اردی بهشتی ، این اخلاقش همینه ! مدل صحبت کردنش همینطوریه ، گفتم ناراحت نشدم ، فقط فکر میکردم امروز خودتون تنها میاید وگرنه من اصلا نمیومدم ! گفتم بقیه محـ ـله ها هم مدیراشون تنها اومدن ! ( میخواستم بهش بگم چقدر ذلیل بدبختی تو ، اختیار از خودت نداری ، ولی این بابا دیگه براش عادی شده این حرفا ، اصلا عین خیالشم نیست !!! )
اینکه من دوباره این جریانات رو برای خودم یاد آوری کردم و اصاب مصاب ندارم به پست قبلی هیچ ربطی نداره ! :دی
ولی خداییش این کار ِ بد جوری طلسم شده ، منم افتادم رو مودِ رمان خوندن و زندگی کردن با شخصیت های اونا ! امروز که از شکنجه شدن و زندونی بودن ِ یکی شون انقدر ناراحت شدم که فشارم افتاد ، سرم درد گرفت ، چشام سیاهی رفت و دست و پام مور مور شد ... !! البته نمیدونم اثر اون بود یا چیز ِ دیگه ای ، ولی درین که من آدم بی جنبه ای هستم شکی نیست !

هیچ کدوم از مردایی که امشب جلوی گل فروشیا صف کشیدن ، مردِ من نیست !
