وبلاگستان خیلی خلوت شده اما اگر احیانا از دوستانی که "من میشناسم" کسی رمز رو میخواد بگه (همراه با آدرس) ارسال کنم.
غروبِ سه شنبه ها پر از امیدم ... پر از انگیزه. برای جلسۀ روز بعد.
هفتۀ پیش به همکارا گفتم باور کنید کل هفته رو با این امید گذروندم که چهارشنبه بشه و دور هم جمع شیم دوباره. همه گفتن ما هم همینطور دقیقا ... امسال کارهامون اعصاب خورد کنه. چون مدیرمون تو سـ.ـازمـ.ـان تغییر کرده و تاثیر گذاشته روی کار و روحیۀ همه ... پارسال همین کسی مدیرمون بود که امسال تو جلسات چهارشنبه ها همراهمونه. و نمیتونم بگم چقدر تفاوت وجود داره بین این دو نفر.
امسال کلا اتفاقات عجیب و غریب برای من زیاد افتاد. تو همه چی. کار، رابطه م، خونواده م و ... گرچه روزهای سختی رو گذروندم اما در کل راضیم. فکر میکنم بعد از چند سال در جا زدن دارم یه حرکتی میکنم به سمت جلو .. پریشب باید یه چیزی رو سریع به انگلیسی برمیگردوندم و میفرستادم جایی ... تو مسیر برگشت یه کم فکر کردم طبق معمول همیشه از فایزه کمک بگیرم؟ باز گفتم خجالت داره. الان فایزه نمیگه این مدت چیکار میکردی پس؟ که من باید برات به انگلیسی برگردونم؟ گفتم میرم خونه و سه چهار ساعت می شینم پاش ... اومدم و یه ساعته انجام دادم. باورم نشد انقدر سریع تموم شد. گرچه تقلب زیاد کردم از نت و اینور اونور خصوصا برای دیکته. اما در کل اوضاع نسبت به قبل که اصلا اعتماد به نفسی درین زمینه نداشتم بهتر شد.. بعد به فایزه گفتم بفرستم ببینی ایراداتم رو بگیری؟ دیدم حالش خوب نیست و میگه میشه فردا ببینم؟ برای یکی دیگه از دوستای وبلاگیم فرستادم، کلی تشویقم کرد. گفت خیلی آکادمیکه واقعا ... منم که رو ابرا بودم اون موقع، با وجود اینکه میدونم خیلی کار دارم تا اینکه اوضاعم خوب بشه طوری که بتونم بدون تقلب اوکی باشم.
ادامه مطلب چیز خاصی نیست. اگر نخوندین هیچی از دست ندادین. یه خاطره بود که فکر کردم باید سانـ.ـسور میکردمش:))